رونیا شکوفه سیب

تو به اندازه باران خدا زیبایی ....
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩٠
 

           اگر یادمان بود و باران گرفت ، نگاهی به احساس گلها کنیم .


 
 
عشق 40 ماهه من !
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳٩٠
 

-  عشق من . کجایی ؟

 جواب میدم : اینجایم . دارم نقاشی میکنم .تو اتاقم .

وااااای چی کار کردی رونیا ؟؟تعجب

هیچی خودم و اسب ها رو عروس کردم !!


 

- کمی تا قسمتی حرف ، حرف خودم هست و بس و برای کارهام هم 100 تا دلیل و منطق میارم .

مثلا دوست دارم جوراب هام تا به تا باشن .خب اینجوری خوشگل تره ....


- بابا میگه : رونیا کمر من و ماساژ میدی ؟

رونیا : نه ، آخه دستات آلوده هست !! ( چه ربطی داره ؟)

- خیییلی مراعات حال اطرافیان و میکنم . یک روز مامان مریض بود و قرار بود من نزدیکش نرم . بهش گفتم : مونا حتی نمیتونم سرم و بذارم رو زانوهات ؟؟؟

مونا : چرا عزیزم بذار .

گفتم : نه ولش کن نمیخواد . حالت بد میشه . استراحت کن ، برم به علی بگم برات آبمیوه بگیره ، بخوری ، زود زود خوب بشی .


عمر من ، عشق من ، جون من ، دختر خوشگل من ، امروز 40 ماهه شدی عزیزم .

یک دختر کوچولوی دوست داشتنی که از هر چیزی تو دنیا بیشتر دوست داریم . و تو هم روز به روز شیرین تر و بزرگ تر میشی . و ما رو  عاشق تر از قبل .....ماچ



 
 
هیییچ کس نمیتونه !!
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳٩٠
 

سلام عرض شد 

حاضرم سر هر چی شما بگید شرط ببندم که : هییییچ کس نمیتونه به اندازه من ادا - اصول در بیاره و هیییچ کس مثل مامان و بابای من نمیتونه صبر کنه و هر هر بخنده و از من عکاسی کنه اونم به مدت 45 دقیقه ، اونم کجا ؟بین راه کرمان - تهران با کلی خستگی و کلافگی . کی ؟ سر ظهر . مکان ؟ نائین .....


 

     نتیجه اش خوب بود :

 

 - حدود 100 تایی عکس گرفتیم دیگه چندتایی جهت نمونه کار ارائه شد .چشمک



 
 
سفر تابستانی
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠
 

امسال هم همچون سال گذشته سفر کردیم به سرزمین عثمانی !

از سال قبل یک چیز به چیزکی یادم بود .ولی خب نه زیاد .... طبق معمول هم نهایت همکاری رو با والدینم کردم.

یک کف مرتب به افتخار خودم .

بزن دست قشنگه رو...........


پارک مینیاتوریک ( استانبول)

 

 

محوطه کاخ دولماباغچه ( اینجاست که آدم فرار و بر قرار ترجیح میده !)

 

اسکله امین نو نو :

 

آکواریوم ( اینجا رو از همه جا بیشتر تر دوست داشتم )

 



 
 
با تمام قوا پیش به سوی ضایع کردن مامان !
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠
 

مامان جونم دوست دارم خودت هم خوب میدونی و اصلا دلم نمیخواد ضایع ات کنم ، نمیدونم ،واقعا نمیدونم این جملات چه جوری میاد ؟

رونیا : مونا ،اون روز که تو عروس بودی ، علی چی بود ؟؟

مونا : داماد بود .

رونیا : تو خیلی بی ریخت بودی . علی خوشگل تره ! از این تورها هم رو صورتت نداشتی !!

مامان : تعجب

...........

مامان داره سوار ماشین میشه :

رونیا : نه تو بلد نیستی رانندگی کنی ، اینجا جای بابا هاست .مامان ها باید اون ور بشینن !!

( این دفعه میخوام بگم : مامان خانوم شما برو بشین پشت ماشین لباسشویی !!!)

............

مامان میشینه پشت میز کامپیوتر : فایل اتوکد باز میشه .

رونیا : نه مونا تو که بلد نیستی نقشه بکشی فقط علی بلده !

مامان : کلافه

............

ساعت 12 شب هست . مقدمات خواب فراهم شده

رونیا : مونا بیا یک کم رژ لب بزن اینجوری خیلی بی ریختی !!

مامان :سوال نکنه من واقعا بی ریختم .میگن حرف راست و از بچه بشنو ......گریه

 

کی بود میگفت : دختر یار و غمخوار مادر هست ؟؟؟؟

کی ؟؟؟؟

باید گفت : دختر رقیب مادر هست .


 
 
چندتایی عکس !
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠
 

روزگارمون نظم خاصی پیدا کرده . هر روز صبح میرم کلاس تا ظهر . بر میگردم خونه ،نهار و کارتون و خواب و عصر هم گاهی بیرون میریم ، یا نمیریم !

پیشرفت خوبی در زبان انگلیسی کرده ام : تا 30 یکی در میون و با کمی غلط میشمارم ، ایام هفته و چند تا شعر و چندین جمله و اصطلاح یاد گرفته ام .

مثلا میگم :                                    !mona that's my pillow

                                                  yum yum yum .i like fish     

  و خیلی جملات و کلمات دیگه که دقیقا در جای مناسب استفاده میکنم .

اما  هنوز با فرانسه نتونستم ارتباط خوبی برقرار کنم شاید به خاطر این هست که فقط  یک روز در هفته هست !

 

ظهر که با سرویس برمیگردم خونه دوست دارم خودم تنها از پله ها بیام بالا (مثل بچه ها) .زنگ در ورودی واحد رو بزنم و مامان بپرسه کیه ؟ من بگم : یونیا !( مثل بابا)

تا یک ساعت بعد هم مایلم مستقل باشم و مدام متذکر میشم : من دیده بوزرگ شده ام .خودم میتونم . من شیر خوردم ، غذا خوردم ، خیلی بوزرگ شده ام .بغلمژه

یک ساعت بعد کاملا یادم میره که بوزرگ شدم ،چون به صرفم نیست ! مگم : من کوچولو ام نمیتونم خودم غذا بخورم ! نمیتونم تنهایی بخوابم ! نمیتونم .....

                    - از طرف موسسه بردنمون نقاشی دیواری ظاهرا جدیدا باب شده !

یادشون رفته بود توجیهمون کنن که نقاشی دیواری فقط مخصوص بیرون هست نه هر دیواری ! دیگه از اون روز در و دیوار اتاقم در امان نیست .دیگه هم هیج جوری توجیه نمیشم !

طالقان :

 

از همه این حرف ها گذشته ،تنها چیزی که برامون مهمه اینه که رونیا یک بچه شاد و سرزنده و خندان باشه که خدا رو شکر هست . مخصوصا وقتی که بین بچه ها هست به حد کافی میخنده و باهاشون شوخی و بازی میکنه و البته شیطنت !چشمک

طبق اخبار رسیده هم بچه ها خیلی دوستش دارن و هواش و خیلی دارن و مراقب هستن که کسی اذیتش نکنه .


 
 
جشن تولد
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٠
 

امسال دو بار جشن تولد گرفتیم . خیلی خوش گذشت .

یک جشن با فامیل و جشن دیگه با دوستان .

جشن تولدم با تم پروانه بود . منم پروانه شده بودم ، ولی بعد از گذاشتن بال ها هر کار میکردم نمیشد پرواز کنم از هر کس هم که میپرسیدم من چرا بالا نمیرم ؟! خنده تحویلم میدادن !

 

 



 
 
مشق مادری
نویسنده : رونیا نقشبند - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٠
 

این روزها مشق مادری میکنم ، الحق و الانصاف هم که خوب مادری میکنم :

 

- وااااااای مونا ، بالش بیار کمر دخترم درد گرفت !!!

لالالا لالالا لالالالایییییی

 

- دخترم جیش کردی ؟       خوب کردی ، خوب کردی ، خوب کردی و خوب کردی .....

پی پی نداری ؟                 اشکال نداره عزیزم ، پاشو بشورمت !

 

قرررررررربونت برم ، خوشگلم ( روزی 100 بار به تک تک عروسک ها میگم )

 

آآآ ، شما کار اشتباهی کردی ، نباید این کار و میکردی ، دخخخترم ....

 

 

 

 

 

 

برای n امین بار تصمیم برای جدا خوابیدن من گرفته شده .

فعلا که من توی اتاق خودم میخوابم ، هر روز صبح هم زیر بالشم یک sticker به عنوان جایزه میاد .

منم به عشق جایزه تن به جدا خوابیدن داده ام . البته اگر باز بابا جونم مهر و محبتش قلمبه نشه که : نه دخترم باید شب پیش من بخوابه ، من بدون رونیا خوابم نمیبره و ....

ضمن این که تخت خوابم  و از حالت نوزادی به نوجوان تبدیل کردیم .خیلی بهتر شد آدم احساس بزرگی بهش دست میده .




 
 
← صفحه بعد