واقعاً چه عجب !
چه عجب که من عکس های کریسمس و شب یلدا رو اسکن کردم .
چه عجب که فلشم پیدا شد ( آخه همون روزی که عکس ها رو اسکن کردم گم شد)!
و چه عجب که میخوام بذارم تو وبلاگ !
و چه عجب ! ......


و چه عجب که عکاس ، عکس های عید و انقدر زود حاضر کرد !


عجب دختری داریم ما :

هر وقت بخوایم برای خوردن غذا بریم بیرون و نظر من پرسیده میشه ، که رونیا دوست داری شام چی بخوری ؟؟؟ و کجا بریم ؟؟
من با ذوق تمام و صدای بلند میگم :
بریم آبشار . من جوجه تباب میخورم با پلو با نوشابه .
خب قاعدتاً من که نمیتونم یک پرس غذا رو کامل بخورم ،بابا که جوجه کباب دوست نداره و هر چی بخواد سفارش میده . میمونه مامان - تنها کسی که به اندازه من جوجه کباب و با میل و رغبت تمام میخوره -
بعد صرف غذا هم ما با هم بازی میکنیم و کنار حوض میریم تا بابا بتونه با خیال راحت قلیون پرتقال- نعناش و بکشه .

این روزها علاقه بسیاری به پروانه و عروس و پرینسس شدن دارم . کفش پاشنه بلند ، لاک ، عطر ، لوازم آرایش ، دامن و لباس چین دار ، باربی و کلا هر چی که رنگ و بوی دخترونگی میده . هر جا که گریم بچه ها رو میبینم دیگه منم باید گریم بشم ، حداقل ماهی یک بار این اتفاق میافته .من خوشحال و شاد و خندان ، مامان هم غر غر کنان بالاخره رضایت میده .چند روز پیش هم رفتیم سرزمین عجایب و من پروانه شدم ، با این که به محض این که رسیدیم خونه پاکشون کردم ولی روز بعد صورتم به مواد گریم حساسیت نشون داد و پیشونیم قرمز شد و خارش داشت .البته 24 ساعته خوب شد . ولی همین کافی بود که من قول بدم دیگه هیچوقت گریم نکنم .

( آرتین و رونیا )
عید شما مبارک .
هر چند که میدونم این جمله کلیشه ای و تکراری و توی این روزها بارها شنیدید . ولی باز هم تکرارش خالی از لطف نیست . مخصوصا که میگن : عید مال بچه هاست .
تعطیلات امسال بر خلاف سال های قبل گذشت، به خاطر کار بابا نتونستیم بریم مسافرت . تهران موندیم و به قولی که بابا در مورد یک سفر آنچنانی در آینده به ما داد ، دل خوش کردیم . فقط یادمون رفت ازش امضا بگیریم و ببریم محضر قانونیش کنیم !!!
روزهای اول عید به مهمون بازی با تعداد اندک فامیل ها گذشت . که برای بچه ها بیشتر از همه لذت بخش بود .
واقعا با وجود 9 تا بچه زیر 10 سال خونه ی میزبان دیدنی بود .
منم روابط اجتماعیم خیلی بهتر شده . کمتر خجالت میکشم و تا حدودی میتونم از حق خودم دفاع کنم ( البته تا حدودی )
دیگه این که دلتنگ کلاس و دوستانم هستم و منتظرم که زودتر تعطیلت تموم بشه تا بتونم برم با دوستام بازی کنم ، شادی کنم .

رونیا هر چند وقت یک بار کلید میکنه روی یک موضوع :
- مثلا دو هفته ایی بود که خواهر میخواست . نی نی کوچولو ، اسمش رو هم گذاشته بود آترینا و توی خیالش خیلی باهاش خوش میگذروند و بهش مهربونی میکرد .
- یک مدت فقط دوست داشت عروس بشه .صبح تا شب لباس عروس میپوشید و تور من میزد به سرش ، آرایش میکرد و میرقصید و .....
- بعد نوبت کتاب شنل قرمزی شد روزی 5 بار به طور متوسط براش میخوندم .
اما
این روز ها نوبت بز بز قندی شده .یک جورایی گریه ام میگیره .
روزی چندین بار کتابش و باید بخونم .
نمایشش و اجرا کنیم . من نقش بزبز قندی رو دارم .خودش هم حبه انگور . اگر علی خونه باشه ، گرگ .....
سی دی صوتیش رو هم باید گوش بدیم .
دیگه دارم لحظه شماری میکنم که از سرش بیافته
به هر چیز دیگه ای که میخواد گیر بده فقط بزبز قندی نباشه !
ما یک غیبت طولانی داشتیم و هیچ دلیل قانع کننده و موجهی هم براش پیدا نمیکنیم ، فقط میشه گذاشت به پای زمستون و سردی هوا که یک جورایی به ما هم سرایت کرده انگار یخ زدیم .
رونیا هم داره برای خودش بزرگ میشه . کلاس میره .پیشرفت خوبی توی زبان داشته . فرانسه هم یک چیزهایی یاد گرفته با چند تا شعر . ولی دنبال یک مهد جدید میگردم که تنوع آموزشش بیشتر باشه و از اون مهم تر ساعت بیشتری رو بیرون از خونه بگذرونه تا من هم بتونم به یک کاری برسم .
تو جمله هاش از 3 زبان ترکی و انگلیسی و فارسی استفاده میکنه . زبان ترکی رو از کارتون های شبکه ترک یاد گرفته . هیچ وقت تمایلی برای دیدن کارتون های ایران نشون نداد .منم آزادش گذاشتم .
هر روز صبح زودتر از من میره و در پارکینگ و باز میکنه یک روز بارونی در باز کرد و گفت :
اولاماز ( به ترکی یعنی نه !) . mummy its raining ، چترم و نیاوردم !
شدیدا مراقب هست که لباسهاش با هم ست باشه .یا به هم بیاد .اگر بلوز و شلوارش یک رنگ باشن ،اما از دو جنس مختلف امکان نداره با هم بپوشه . عاشق رنگ صورتی هست . همه چیز و همه چیز و صورتی میخواد . قرتی تشریف داره اساسی : چند روز پیش میگفت : لاک نوک ناخنم پاک شده بریم آرایشگاه خانوم برام لاک بزنه !
یک روز دیگه رفتم کلاس دنبالش : منشی موسسه میگه :رونیا امروز اومده به دوستاش گفته من دماغم و عمل کردم ( جل الخالق به حق چیزای نشنیده !) اوج هنر و زبون بازیش روزی بود که سرما خورده بود و من هر کار کردم بهش یاد بدم چه جوری فین کنه یاد نگرفت ، آخرش کلافه شدم گفتم : ای بابا مگه کاری داره آخه چرا یاد نمیگیری ؟؟!!! میگه : اشکال نداره مونا ، خب تو هم بلد نیستی با زبونت قاشق درست کنی ، آخه تو عسگری هستی من نقش بندم !!! راست میگه بچم ،خب این به اون در !
اگر یادمان بود و باران گرفت ، نگاهی به احساس گلها کنیم .

- عشق من . کجایی ؟
جواب میدم : اینجایم . دارم نقاشی میکنم .تو اتاقم .
وااااای چی کار کردی رونیا ؟؟
هیچی خودم و اسب ها رو عروس کردم !!

- کمی تا قسمتی حرف ، حرف خودم هست و بس و برای کارهام هم 100 تا دلیل و منطق میارم .
مثلا دوست دارم جوراب هام تا به تا باشن .خب اینجوری خوشگل تره ....

- بابا میگه : رونیا کمر من و ماساژ میدی ؟
رونیا : نه ، آخه دستات آلوده هست !! ( چه ربطی داره ؟)
- خیییلی مراعات حال اطرافیان و میکنم . یک روز مامان مریض بود و قرار بود من نزدیکش نرم . بهش گفتم : مونا حتی نمیتونم سرم و بذارم رو زانوهات ؟؟؟
مونا : چرا عزیزم بذار .
گفتم : نه ولش کن نمیخواد . حالت بد میشه . استراحت کن ، برم به علی بگم برات آبمیوه بگیره ، بخوری ، زود زود خوب بشی .
عمر من ، عشق من ، جون من ، دختر خوشگل من ، امروز 40 ماهه شدی عزیزم .
یک دختر کوچولوی دوست داشتنی که از هر چیزی تو دنیا بیشتر دوست داریم . و تو هم روز به روز شیرین تر و بزرگ تر میشی . و ما رو عاشق تر از قبل .....
نظرات ()