رونیا هر چند وقت یک بار کلید میکنه روی یک موضوع :
- مثلا دو هفته ایی بود که خواهر میخواست . نی نی کوچولو ، اسمش رو هم گذاشته بود آترینا و توی خیالش خیلی باهاش خوش میگذروند و بهش مهربونی میکرد .
- یک مدت فقط دوست داشت عروس بشه .صبح تا شب لباس عروس میپوشید و تور من میزد به سرش ، آرایش میکرد و میرقصید و .....
- بعد نوبت کتاب شنل قرمزی شد روزی 5 بار به طور متوسط براش میخوندم .
اما
این روز ها نوبت بز بز قندی شده .یک جورایی گریه ام میگیره .
روزی چندین بار کتابش و باید بخونم .
نمایشش و اجرا کنیم . من نقش بزبز قندی رو دارم .خودش هم حبه انگور . اگر علی خونه باشه ، گرگ .....
سی دی صوتیش رو هم باید گوش بدیم .
دیگه دارم لحظه شماری میکنم که از سرش بیافته
به هر چیز دیگه ای که میخواد گیر بده فقط بزبز قندی نباشه !